تبليغاتX
انگشت ششم
به نام نامی آنکس که ما را ننگ نامیده

خبر

خبر همين كه مرا بي خبر گذاشته است

مرا چو بي خبرانش پكر گذاشته است

پكر؛ چنانكه پري در قفس، چنانكه پري

به روي شانه ي ديوانه سر گذاشته است

چه سرگذاشتني و چه سرگذشتي كه

هميشه چشم مرا تار و تر گذاشته است 

نه بسته است مرا و نه باز كرده مرا

من آن درم كه مرا دربدر گذاشته است 

به بوي نافه ي مُشكين بريده ناف مرا

مرا گذشته و خونين جگر گذاشته است 

اگرچه مي شود اين روزگار خود سپري

براي روز مبادا سه پر گذاشته است 

سه روز سوخته ، حالا چهارمين روز است

پري براي پريدن مگر گذاشته است!؟ 

خدا جهان دوقطبي نيافريده ولي

نرفته خير؛ مگر اينكه شر گذاشته است 

كدام بادنژاد ِ ِكلاه برداري است

كه برنداشته باشد اگر گذاشته است 

خبر خطي است به پيشاني زمانه ؛ خبر

سياهه اي است كه در من اثر گذاشته است

*****

كه مرگ ؛ دغدغه ي آن دقيقه ي عمر است

كه رفته است و مرا پشت سر گذاشته است

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 14:4 | لینک  | 

 

 با سلام به تمام دوستان دور و نزدیک

این غزل را در آستانه ی دومین سالگرد پرواز دوست عزیزم و هنرمند ارجمند موسیقی مهندس مجیدآقای شیخی به مادر سراپا احساسش تقدیم می کنم که در غم این داغ همچنان سرد است و درد.

و این غزل را حسب حال خود دانسته است.

 

چقدر گريه كنم اين سياهه ي خبرت را!؟

 

نشد به بدرقه دستي تكان دهم سفرت را

نشد كه آب بپاشم به اشك پشت سرت را

نشد كه لحظه ي پرواز در كنار تو باشم

نشد به چشم ببينم شكوه بال و پرت را

 نشد ؛

نه آن و نه اينكه به پيشواز بيايم

كه اشك شوق بريزم

كه گونه هاي ترت را به بوسه پاك كنم

اي هميشه پاكتر از من!

چقدر گريه كنم اين سياهه ي خبرت را

 چقدر صبر كنم!؟ صبر از تو تلخ ترين است

براي من كه چو طوطي چشيده ام شكرت را

 بريده باد دو دستم كه از حناي تو خالي است

شنيده ام كه حنا بسته است خون ، جگرت را

 نمك مباش به زخمم شكر بپاش به اخمم

بيار هديه برايم دوباره شور و شرت را

 ***

دري است مرگ ، از اين در گذشتن است حياتم

به پشت در مگذار اين هميشه دربدرت را

 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 7:10 | لینک  | 

 

این غزلی است از همسر عزیزم

ندا سهراب زاده

خدا چقدر تو را بي بديل آورده

تو را شگفت و مليح و اصيل آورده

خدا به خاطر اثبات پاك بودن تو

پرندگان زمين را دليل آورده

تو را كسي به جز اين رودها نمي فهمد

تو آن رسول شگفتي كه نيل آورده

تو حس ناب خدا درخيال غار حرا

كه آيه آيه تورا جبرئيل آورده

تو آن دليل حكيمانه اي كه ابراهيم

براي ذبح سر اسمعيل آورده

خدا شنيده كه ما بي تو سخت دلتنگيم

تو را به خواب پريشان ايل آورده

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 9:6 | لینک  | 

 سلام

یک غزل قدیمی که یک دهه از سرودنش می گذره

حوا اگر نبود تو آدم نمي شدي

تو اشرف خلايق عالم نمي شدي

شر بودي و براي خدا دردسر، اگر

حوا  نبود از سر او كم نمي شدي

يك شب در انزواي زمان خاك مي شدي

ديگر حريف لشكر ماتم نمي شدي

در جنگل مجعد و ممنوعه ي خدا

گندم كه هيچ لايق جو هم نمي شدي

بايد قبول كرد كه حوا اگر نبود

اصلاً بساط عشق  فراهم نمي شدي

****

حوا! تو هم بدان كه اگر آدمي نبود

هاجر ، سميه ، فاطمه ، مريم ...نمي شدي 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 7:27 | لینک  | 

سلام به همه ی دوستان و دشمنان

هرچند

 

تنهايم آنسان كه ندارم دشمني هم

آنسان كه در بي همزباني سوسني هم

تنهايي ام دستي است خالي و شكسته

دستي وَبال شانه اي هم گردني هم

دستي به دامان تو بودم ، پا كشيدي

دستي شدم خالي ؛ دريغ از دامني هم 

حالا منم ؛ اشكي كه ازچشمت نيفتاد

از چشم مي افتد ولو رويين تني هم

بيزارم از اين زندگي

وقتي نمانده است در من نفس

 اندازه ي جان كندني هم

بايد چه خاكي برسرش ريزد كسي كه

حتي ندارد مشت خاك مدفني هم

گرگ اجل آنسان برادر باش با من

تا كه نماند بويي از پيراهني هم 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 8:3 | لینک  | 

 

هميشه خاطر من جمع از پريشاني است

 

        بريز بر شب تاريك تار گيسو را

        كه خوبتر بشود ديد ماه ِ ابرو را

        هميشه خاطر من جمع از پريشاني است

        بگو به باد كه خاطر نشان كند مو را

        چنين كه موي تو از روسري درازتر است

        به چارقد تو چه محدود مي كني او را !؟

       كه شاعري كه تصاويرش اوج جاذبه هاست

       درست مي كند از موي تو قلم مو را

       عروس واري و پيشاني ات به خود آورد

       ستاره هاي شب... اين خالهاي هندو را

       كم اند هرچه كمندي كه عاشقان دارند

       كمند زلف تو شايد بگيرد آهو را-

       كه با خود از ختن آورده نافه هايي ناب

       كه شرمسار كند عطرهاي خوشبو را-

      بريز موي خودت را به روي شانه ي من

      كه شانه ام به سرت دست مي كشد ؛ هورا !!! 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 12:50 | لینک  | 

 گزیده ی غزلها و رباعیات مرتضی آخرتی با عنوان

(شکسته بسته ترین جمله جهان)

توسط انجمن قلم ایران چاپ و منتشر شد.

*****************************************************

 با تبریک ۲۸ اردیبهشت روز جهانی خیام

به حكيم عمر خيام نيشابوري

۱ 

در عمق وجود بي غمان هست غمي

در گوشه ي ابروي جهان نيز خمي

خيام ؛ هم آن غم است و هم آن خم و... هم

كِيفي

كه از او در اين ميان مانده كمي!

 

۲ 

ای آنکه جنازه ات به تابوت نشست!

این گریه

همین یکی دو روز است که هست

فرداست که پا به پا لگدمال شوی

امروز اگرچه می روی دست به دست!

 

۳ 

برخیز به حق !

که ناحقی بنشانیم

در این تن ِخسته رمقی بنشانیم

هر آب که خوردیم ، عرق شد بر ما

آبی برسان تا عرقی بنشانیم!

 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 7:31 | لینک  | 

سلام !

آمدند و تباهمان کردند

کوه بودیم کاهمان کردند

تا که ما را به بردگی بکشند

روز روشن سیاهمان کردند

کیششان کیش مات کردن بود

چند روزی که شاهمان کردند

در صراطی که مستقیم نبود

عاقبت سربه راهمان کردند

زخم خود را برادرانه زدند

چال کم بود

چاهمان کردند!

فقط همین

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 0:1 | لینک  | 

 با سلام و پوزش به خاطر دیرنویسی هایم

با دو غزل درخدمت دوستان هستیم

غزل اول از همسر عزیزم ندا سهراب زاده

غزل بعدی هم که از همسر ناهمسرش!

 

طرح دو تا پلنگ جوان ایستاده است!

تقویم روی فصل خزان ایستاده است

گویا پس از تو نبض زمان ایستاده است 

حس می کنم که پشت همین چشمهای شاد

مردی همیشه دل نگران ایستاده است

در تو هزار بغض سترون نشسته است

در من هزار درد ِ نهان ایستاده است 

در چشمهات این دو پریشان دربدر

طرح دو تا پلنگ جوان ایستاده است 

بی تو پرنده میل پریدن نمی کند

 ذهن پرنده از هیجان ایستاده است 

این واژه های تلخ ِ معطل درون من

دیری در انتظار بیان ایستاده است 

پشت دریچه های شب آلود ذهن من

اندوه شاعران جهان ایستاده است 

پاییز در دقایق من مکث کرده است

انگار بی تو نبض زمان ایستاده است

 

 

من آبروي توام  - رفتني و ريختني-!

سكوت را بشكن ، بر سرم هوار بزن

مرا ببر سر اين چهارراه جار بزن

من آبروي توام  - رفتني و ريختني-

مرا به كافه ببر ، بر سرم قمار بزن 

مرا به هيأت يك قلب بر درخت بكش!

براي خاطره تيري به يادگار بزن

و باد شو ! سر مويي مرا پريشان كن

به غمزه روسري ات را كمي كنار بزن 

براي من پدري كن! به وقت شيطنتم

مرا به خون كش و با تركه ي انار بزن 

و با تمام وجود از صميم قلب مرا

نه كه به جبر كه از روي اختيار بزن 

نبايد اينهمه من بي گناه باشم آه!

بزن! مرا به گناه نكرده دار بزن 

سپس بيا و سر نعش كشته مرده ي خود

شبيه هرچه زن داغديده زار بزن

 ***

به خوابها بزن اي من! من ِگريستني!

به آبها بزن اي چشم! بي گدار بزن

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 23:34 | لینک  | 

بیداد را نوشتم در گوشه ی سه گاه

گاهی به اشک

 گاه به خون

 گاه هم به آه

بیداد را نوشتم و دادم به دادگاه

بیداد را نوشته ام اما نخوانده اند

خوانندگانِ بیدلِ پابندِ دستگاه

کوتاهِ دامن تو و دست دراز ما

آخر گدا چگونه رود پیش پادشاه؟!

ایمانِ شیخ شهر به " الا " نمی رسد

بسکه دراز کرده زبان را به " لا اله..."

اما تو آن خدای سپیدی که خواندی ام

هرچند هست نامه ی اعمال من سیاه

از پا درآمده قلمی استخوانی ام

بیدادهای آمده و رفته را گواه

بیداد را نوشتم در گوشه ی سه گاه

گاهی به اشک گاه به خون گاه هم به آه...

 

نوشته شده توسط مرتض آخرتی در ساعت 15:27 | لینک  |